![]() |
![]() |
|
| خشتهــــای بی کـــاه |
|
ای حسُ و حال نو! |
|
+ نوشته شده
دوشنبه یازدهم آبان 1388 13:19 توسط نــــیره
|
|
ای دست
ای مخمل نسیم ای بازگشته از سفر بیکرانگی : - از سرزمین پاک گیاهان مهرزی - ایکاش گردههای محبت را در ذهن سبز گونهی من ، بارور کنی . ایکاش ، میگشودیم آرام ایکاش جملههای تنم را آهنگ عاشقانه میدادی آنگاه آن عاشقانه را از بر میخواندی ایکاش با من میماندی روزی هزار بار من را به نام میخواندی ایکاش ... |
|
+ نوشته شده
دوشنبه یازدهم آبان 1388 13:8 توسط نــــیره
|
|
اي غمگين ترين جوانمرد كاش مي توانستم بر آن انگشتري كه در ركوع به فقير دادي بوسه بزنم كاش همان چاهي بودم كه نيمه شبها تنها همدم تو بود . كاش عبايي بودم بر دوش تو و يا درختي در كنار خانه ات . كاش زخمي ذوالفقار تو بودم و به عتاب در من مينگريستي . كاش همنشين مردم چشم تو مي شدم ، حتي اگر بدترين مردمان بودم . آيا مرغابياني كه سعادت ديدار تو را داشتند از من خوشبخت تر نبودند؟ اي تنهاترين عادل ، اي مهربانترين دلاور ، من عاشق جماعتي هستم كه گلبرگها و سنبله ها را از لابلاي دستهايت چيدند حتي اگر لحظه اي آنها را نبوئيدند . من عاشق چشماني هستم كه تو را ديدند ، حتي اگر نامهربانانه . بگذار بي هيچ غروري بگويم من به سنگريزه هايي كه هر روز بر آنها قدم ميگذاشتي و ديوارهايي كه از كنارشان مي گذشتي ، حسودي ام ميشود .
|
|
+ نوشته شده
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 11:40 توسط نــــیره
|
|
مثل يک بغض که نارس باشد
آسمان ابري و بي باران است آه اگر وا نشود ... |
|
+ نوشته شده
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 22:29 توسط نــــیره
|
|
... و ناگهـــــــــــــــان روزي
در همين نزديكي به پايان خواهم رسيد آه اي روزهاي رفته!... چه اندازه من پرم از اندوه فرداهاي نامعلوم ... |
|
+ نوشته شده
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 22:27 توسط نــــیره
|
|
رهایم کن از سایه های خودم ، پروردگارا ، از ویرانی و سردرگمی روزگارم . چرا که شب است و زائر تو نابینا ...
دستم را بگیر ... رهایم کن از نومیدی ... با شعلهء خود چراغ بی فروغ اندوهم را لمس کن .... نیروی خسته ام را بیدار کن ... مگذار که با شمارش شکست های خود عقب بمانم ... بگذار جاده در هر قدم ، ترانهء خانه را برایم بخواند ... چرا که امشب تاریک است و زائر تو نابینا ... دستم را بگیر ... |
|
+ نوشته شده
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 21:2 توسط نــــیره
|
|
مرا بپذیر ، پروردگارا ، برای این چند صباح مرا بپذیر ...
بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند ... تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار ... در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند ، سرگردان شدم ، اما به جایی نرسیدم ... حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم ... رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان ... بلکه ، آن ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند |
|
+ نوشته شده
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 20:58 توسط نــــیره
|
|
خمار بر سر ما ماند و جام خالی شد خمی که می برد از سر خمار آمدنیست |
|
+ نوشته شده
سه شنبه دهم شهریور 1388 22:57 توسط نــــیره
|
|
ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا ميخواند ليك پاهايم در قير شب است رخنهاي نيست در اين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايهاي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدمها سر بسر افسرده است |
|
+ نوشته شده
پنجشنبه پنجم شهریور 1388 21:37 توسط نــــیره
|
|
عطش، تابستان و من
گنجشکی کوچک که به جرعه آبی خوشنودم و به ریزه نانی راضی احساس خوشبختی ابدی با من است پرواز، رازی است که در من نخواهد مرد دنیا بالهای من است |
|
+ نوشته شده
سه شنبه سوم شهریور 1388 22:17 توسط نــــیره
|
|
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است، آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ... |
|
+ نوشته شده
شنبه سی و یکم مرداد 1388 15:21 توسط نــــیره
|
|
|
|
+ نوشته شده
شنبه شانزدهم خرداد 1388 16:51 توسط نــــیره
|
|
گاه سکوت یک دوست معجزه میکند و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست |
|
+ نوشته شده
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 10:6 توسط نــــیره
|
|
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها مثل همیشه حرف آخرم و آخر حرفم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره کرده ام باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به اسم روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست کسی چه می داند شاید امروز هم روز مبادا باش وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها نه باید ها |
|
+ نوشته شده
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 9:47 توسط نــــیره
|
|
قلب من کجاست؟ دست می کشم به خویش دست می کشم به خاک دست می کشم به هر چه هست و نیست محتاجم به رویشی نه از این خاک به زایشی نه از این دست به قصه ای نه چنین تلخ به باوری نه چنین بست................ عمق خستگی همیشگی ست حجم عمرمان چند هزار سال زندگی ست؟ |
|
+ نوشته شده
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 22:26 توسط نــــیره
|
|
يه دل ميگه برمو و يه دلم ميگه خو كن به قفس يه دل ميگه پر رنگ و رياست . يه دل ميگه اين روياي ماست يه دل ميگه بگمو و يه دلم ميگه فردا به ما يه دل ميگه پر از عشقم هنوز يه دل ميگه كه بساز و بسوز سركن بي فروغ خو كن به دروغ اين عمر دو روز ترديد و گريز بي عشق نميتونم به خدا آلوده ي فكر ناجور و ترديد |
|
+ نوشته شده
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 22:13 توسط نــــیره
|
|
بال و پر ريخته مرغم به قفس تا گشايم پر و بال پر پروازم نيست تا بگويم كه در اين تنگ قفس چه به مرغان چمن مي گذرد رخصت آوازم نيست
|
|
+ نوشته شده
جمعه هشتم خرداد 1388 21:59 توسط نــــیره
|
|
از زبــــان حـــضــرت عـلـــی(ع) به ستاره ها مي گويم جامه سياه بپوشند و ماه را در مـيان آنان مـينـشانم تا از شبهاي كبـودتو بــگويم. مي دانم جبرئيل نيز از مرثيه تو خواهد گريست و هفت ستون افلاك به لرزه خواهد افتاد. شكوه ، شكوه از دستهاي پليدي كه نگذاشـتند كويرهاي سوخته را با شاخه هاي ترد ياس زيبا كني و لبخند بهشتي تو نيمكره هاي سرد زمين را فرا بگيرد . اي بانوي خسته خانه من ! آنهايي كه آفتاب قلب تـو را نديدند ، آنهايي كه نخواستند درخشش حرفهاي تو را ببينند ، از دايره انصاف و وجدان بيرون ايستاده بودند .آنها شمشيرهاي شكسته و زنگار گرفته اي بودند كه به كار بــازي كودكان نيز نمي آمدند. چقدر به خاطر من ترا آزردند و تو لب فرو بستي و جز به روح رسول الله (ص) شكايت نبردي. نيمه شبها وقتي از گفتگو با چاه به خانه باز مي گشتم نگاه مهربان تو به من آرامش مي بخشيد با خود مي گفتم آيا خدا مهربانتر از فاطمه آفريده است؟ من نمي خواستم اشكهايم را ببيني ، همانگونه كه تو كبودي بازويت – جاي گستاخترين تازيانه عالم را از من پنهان كردي. تو نمي خواستي پر كاهي به رنجهاي من بيفزايي. اي كوثر بي انتها ! هيچ كس به قدر من تو را نمي شناسد . اين بي وفايان كه از شاخه هاي خشكيده نخلستان هم كمتر بودند مگر بارها به چشم خويش تو را بر زانوي پيامبر (ص) نديده بودند؟ مگر بوسه هاي مكرر پيامبر را بر لبان تو شاهد نبودند ؟ آنشب كه من و اسما تورا با ترانه هاي آبي غسل مي داديم، فرشته ها يكريز اشك مي ريختند . من و اسما نيز اشك مي ريختيم . ماه اشك مي ريخت. ملكوت اشك مي ريخت. اما گرانبهاترين اشكهاي دنيا اشكهاي حسيــن بود. وقتي او كودكانه براي تو مي گريست و بي تابي ميكرد ، من دگرگون مي شدم، سياره ها از حركت باز مي ايستادند و نخلهاي كربلا از غصه خم مي شدند . افسوس ، افسوس كه اين خانه كاهگلي كوچك دگر صداي قدمهاي ترا نخواهد شنيد و دستهاي صبورت گيسوان پريشان زينب را شانه نخواهد كرد .فاطمه ، فاطمه ، چه طنين دل انگيزي دارد نام تو؟ اگر نام ترا در خانه زمزمه كنم با بهانه هاي كودكان چه كنم ؟ چگونه بدون تو به خانه بازگردم ؟ فرياد فرياد از روزهاي بي رمق و بي رونقي كه بدون تو خواهد گذشت . از امشب چه اندوههاي ناگفته اي با چاه خواهم داشت. فاطمه ، فاطمه اسماء شاهد بود كه وداع من با توحزين ترين وداعها بود. در غم تو اگر ستاره هابر زمين بيفتند و خاكستر شوند، سزاست. بي تو تمام شبهاي من بي صبح باد! بي تو تمام رگهاي من غمخانه فراق تو باد.
|
|
+ نوشته شده
چهارشنبه ششم خرداد 1388 22:36 توسط نــــیره
|
|
مشت ميکوبم بر در پنجه ميسايم بر پنجرهها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمدهام، از همه چيز بگذاريد هواري بزنم، -آآآآآآي! با شما هستم! اين درها را باز کنيد! من به دنبال فضايي ميگردم، لب بامي، سر کوهي، دل صحرايي که در آنجا نفسي تازه کنم. آه! ميخواهم فرياد بلندي بکشم که صدايم به شما هم برسد. من هوارم را سر خواهم داد، چاره درد مرا بايد اين داد کند. از شما خفته چند، چه کسی
|
|
+ نوشته شده
یکشنبه سوم خرداد 1388 23:11 توسط نــــیره
|
|
آسمان سربی رنگ. من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور. آه باران باران پر مرغان نگاهم را شست. از دل من اما چه كسی نقش تو را خواهد شست؟
|
|
+ نوشته شده
یکشنبه سوم خرداد 1388 22:48 توسط نــــیره
|
|
من نمی دانم |
|
+ نوشته شده
پنجشنبه ششم فروردین 1388 9:38 توسط نــــیره
|
|
+ نوشته شده
پنجشنبه ششم فروردین 1388 9:14 توسط نــــیره
|
|
جاده
گفتي يعني "رفتن"؟ جاده يعني تكرار همين واژه؟ دريغ! دوست دانايم دانا باش كه حقيقت بس غمناك تر است جاده رفتن نيست جاده مصدر نيست جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است جاده يك صيغه كه تكرارش گردبادي است كه با خود خواهد برد كه برد ! هر چه برگ و بر باغ دل تو هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا جاده "رفتن نيست" جاده طومار و نواري نه ، وجویباري جاده يعني رفت! رفت! رفت! |
|
+ نوشته شده
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 19:20 توسط نــــیره
|
|
جایی به من بدهید |
|
+ نوشته شده
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 16:13 توسط نــــیره
|
|
کمی خبر خوش
فقط کمی
تا عشق ، نفرت را از میان بردارد
کمی خبرهای خوش
من برای زنده ماندن
فقط کمی خبرهای خوش می خواهم |
|
+ نوشته شده
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 10:5 توسط نــــیره
|
|
باور نکردی که سکوت
|
|
+ نوشته شده
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 9:36 توسط نــــیره
|
|
من به آمار زمین مشکوکم اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست ...؟؟!! |
|
+ نوشته شده
جمعه بیست و سوم اسفند 1387 20:51 توسط نــــیره
|
|
فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشيده باشد پس هيچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگيست
|
|
+ نوشته شده
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 14:49 توسط نــــیره
|
|
ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند.
|
|
+ نوشته شده
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 13:44 توسط نــــیره
|
|
به جز حضور تو... هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم! حتی عشق را... |
|
+ نوشته شده
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 13:40 توسط نــــیره
|
|
صفحه اول ایمیل بایگانی عناوین وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا دستانم خاليند و دلم غرق
در آمـــال يـا بـه قدرت بـی کـــرانت دستانم را توانـا گردان و يا دلم را از آرزوهـای دست نيافتنی خالی کـن |
| دوستــــان |
|
aliedigeh روزهـــــای دلـــتنگــی خشت های بی کاه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های قدیمی |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 |
| یـاران |
|
روزهـــــــــای دلتنـــــــــگی پــــــرستوی عــاشـــق عشــــق حقیـقــی |