تبليغاتX
خـــشت هـــــــای بــــی کـــــــاه

خـــشت هـــــــای بــــی کـــــــاه

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

 

فریادها مرده اند،
سكوت جاریست،
تنهایی حاكم سرزمین بی كسی است ،

 میگویند خدا تنهاست ما که خدا نیستیم چرا تنهاییم.

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

بزرگتر که می شوی غصه هایت زودتر از خودت قد می کشند

لبخندهایت را در آلبوم کودکیت جا میگذاری

 و ناخواسته وارد دنیای لبخندهای مصنوعی میشوی

شاید بزرگ شدن، آن اتفاقی نبود كه انتظارش را میكشیدم...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

 

عصر زمستانی دلگیریست ،

برف میبارد .

پنجره را که باز می کنم ، هوای اتاق عوض می شود 

اما 

هوای دلم نه !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

 میـــزی برای کار
کاری بــرای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگـــی برای یاد
یادی برای سنگ
                      این بود زندگی؟ …

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

اين همه نت
که در جهان جارى ست
تنها
صداى قدم هاى تو جاذبه داشت
...
اين روزها ترديد دارم
تو رفته اى يا من کر شده ام؟                              

 

  نیما تابنده

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 9:18 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر کنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

چقدر دلم مي‌خواهد نامه بنويسم

تمبر و پاكت هم هست

و يك عالمه حرف

.

.

. 

كاش كسي جايي منتظرم بود

http://sarehdastaran.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

مردن امر ساده ای ست و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ در مقابل یک شک در مقابل یک حرص

در مقابل یک ترس در مقابل یک کینه در مقابل یک عشق

هیچ است مردن امر ساده ای ست و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...و دیگر هرگز باز نمی گردیم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

از اندوهِ جهان

به تو پناه می برم ،

از اندوهِ تو

به کجا ؟!

...

 

 زهرا مرادپور 

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

بی خـــداحــافــظ،

                        بی هــــوا رفتـی


                 بی خبـــــر

   خیلـی بی صــــدا رفتـی . . . .



 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

اگر تو روی نیمکتی
این سوی دنیا
تنها نشسته‌ای
و همه آنچه نداری
، کسی است …

شاید آن سوی دنیا
روی نیمکتی دیگر
کسی نشسته است
که همه آنچه ندارد تویی …

نیمکت‌های دنیا را چه بد چیده‌اند!

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

دلم مي گيرد
از سردي چندش آور دستي

كه دستت را مي فشارد
و نگاهي كه به توست
و هيچ وقت تو را نمي بيند
از دوستي كه برايت
هديه
دوبال براي پريدن مي آورد
و بعد
پرواز را
با منفورترين كلمات دنيا معني مي كند
دلم مي گيرد از چشم اميد داشتنم
به اينهمه هيچ
گاهي حتي
از خودم هم دلم ميگيرد
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

شیر یا خط؟

دست بردار  

وقتی که روزگار.....روی تمام آرزوهایت خط قرمز کشیده است 

دیگر چه فرقی می کند این سکه از کدام رو بنشیند؟

 اصلا هر دو روی سکه برای تو... 

همین پیشانی ترک خورده .....برای من کافیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

روزی به رویایت که هنوز با من است

حسادت خواهی کرد!

روزی که دیگر

 هیچ نشانی از من نخواهی داشت...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

باران حجم کوچکی از صمیمیت توست

بوی خاک باران خورده

درست مثل عطر تو

روی همه ی کلماتم پهن شده است

...

باران که می بارد

بوی رسیدنت می آید

می دانی

تو در ذهن من

هم تراز بارانی!

 

زهرا مرادپور

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط نــــیره |



قحطی عجیبی ست

نه تویی هست که بماند

نه بارانی مانده که ببارد

نه کلمه ای خیال دارد بیاید!

 لطیفی                                                                                                                                                                      


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

دلم تنگ ميشود، گاهي
براي حرف هاي معمولي
براي حرف هاي ساده
براي "چه هواي خوبي!" , "ديشب شام چي خوردي؟"

و چه قدر خسته ام از "چرا؟ "

از " چه گونه ! " 
خسته ام از سوال هاي سخت، پاسخ هاي پيچيده
ازکلمات سنگين
فکرهاي عميق
پيچ هاي تند
نشانه هاي بامعنا، بي معنا
دلم تنگ ميشود، گاهي
براي
يک "دوستت دارم" ساده
دو "فنجان قهوه ي داغ " 
سه " روز " تعطيلي زمستان
چهار "خنده ي" بلند
و
پنج "انگشت" دوست داشتني.

 

*مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

 گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

 ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت ، افسوس!

                                                  سخت دلگیرتر است

شوق باز آمدن سوی توام هست اما  

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده راهم بسته

 ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

دریا دریا مهربانیت را می خواهم

نه برای دستهایم

نه برای موهایم

نه برای تنم

برای درختها تا بهار بیاید

و تو فکر می کنی زندگی چند بار اتفاق می افتد ؟

و تو فکر می کنی یک سیب چند بار می افتد تا

نیوتن به سیب گاز بزند و بفهمد چه

شیرین می بود اگر می توانستیم به آسمان سقوط کنیم ؟

 

عباس معروفی  

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

بدون نام به شانه ام زدی

که تنهایی ام را  تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی

 

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

از خيابان تنگ و دراز فاصله

از هیاهوی قارقارک های بی حوصله

از تو

از خودم

_ عبور می کنم_

تنها برای آن که

اکنون را نبینم....


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

ما بدهکاریم
به یکدیگر
و به تمام دوستت دارم‌های ناگفته‌ای
که پشت دیوار غرورمان ماندند
و ما آنها را بلعیدیم
تا نشان بدهیم منطقی هستیم
حالا ما مانده‌ایم
و این همه بدهی
و این همه دوست داشتن‌های فروخورده
و یک جفت قلب و احساس زخمی
و یک جفت غرور سالم اما مخرب

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

باران كه ببارد
رویاهایت همیشه زرد می‌مانند
كه آسمانِ باورِ تو
بغضی پاییزی دارد …

كه از پروانه و كبوتر و رویا
پرواز را نفهمیده‌ای .
چرا كه آسمانت را از زمین سهم گرفته‌ای
باران كه ببارد …
دوباره آغاز می‌شوم …

  بهمن قره داغی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

دلم گرفته 

دلم عجیب گرفته است 

و هیچ چیز ، 

نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش ، 

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت  

میان دو برگ این گل شب بوست 

نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند 

و فکر می کنم 

که این ترنم موزون حزن تا به ابد 

شنیده خواهد شد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

ما کم کم به عذاب کشیدن افتخار می کنیم
به تنها ماندن عادت
از بزرگی کوچک می شویم
شعر می گوییم
مقاله می خوانیم

سایتی اگر باز بماند

نگاه می کنیم

و گاهی امیدوارانه

به یکدیگر انرژی مثبت میدهیم!

بیا
بیا

اینجا همه ی افسوس ها خوردنی هستند
دلی از عزا در می آوریم…

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط نــــیره |


 

کدام همسفر ، کدام همراه ؟

به دیروزها می سپارم رؤیاهایم را

و به راه می افتم از پی ِ سایه ام.

درختان ِ کاج

سربلند  و بی نیاز می زیند

بر دامنه ی کوه های  بلند.

                    

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط نــــیره |


 

من سردم است …
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه‌ترین یار ” آن شراب مگر چند ساله بود ؟ ”
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط نــــیره |


عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

خشت های بی کاه
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

بهمن 1390

دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو


Categories

آرامتر از خواب
دیوانه نیستی
موفقيت نامحـدود
شعر
جبران خليل جبران
مرگ تدريجي
سخن بزرگان
قران
شعر
خدا هست
چتر
یادم باشد
فاصله
بی تو
باران
انسانهای حقیر
اجبار
الهی
کاش
وین دایر
زندگی
قضاوت
نورمن وینسنت پیل
خدایا
کودکی
رنج
همسفر
دلتنگی
بهار حضور
ای کاشها
بسوی خدا
پل
سهراب
دستهایم
نی
سهم
اندوه
دلتنگی
یاس
دنیای بد
فاصله
پل
دنيا
مولانا
امتحان
كبريت
دلتنگي
فروغ
غصه ها
خافظ
قرار
زندگي در اوج
هشدار
مي تواني
بدون عنوان


Links

پرستوهای عاشق
عشــــق حقیـقــی
شعر نو
پورتال جامع شهر ساوه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
موسیقی ما
دغدغه های شب بی مهتاب
پرسش مهر آرمان
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin


*********** ++++++ ++++++ www.shereno.com +++++++